تبليغاتX
نوشته های یه دختر شاید بد...!

نوشته های یه دختر شاید بد...!

!.....Bi HeSs

Click to view full size image

کیا از این گلا  دوست دارن

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:55 توسط هستی| |
 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:41 توسط هستی| |
 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:37 توسط هستی| |
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:34 توسط هستی| |
خدایا عاشقش هستم خدا دستم به دامانت

 

                                         نگیر او را تو دیگر از من که می گیرم گریبانت

 

خدایا حق من یک عشق پاک و خالی از رنج است

 

                                       خدایا حق من عشقی جدا از رنگ و نیرنگ است

 

من از او شور و حال و گرمی و احساس می خواهم

 

                                      من از او پاکیزه تر از غنچه های یاس می خواهم

 

خدا تنهایی  و غمگینیم را دید و باز دل،امیدواری به من بخشید

 

                                     باز فرستاد همان که تا دیدم دو چشمش را دلم لرزید

 

 

                               ****

ای دل ساده چقدر تو غصه خوردی؟           

    ای دل ساده دیدی تو غم ها مردی

با تو ام با توی ساده که داشتی واسش می مردی

دیدی اون چه بی وفا بود گول حرفاشو می خوردی

شب وروزات یکی بود ، درد  و غم هات مال کی بود؟

مال اون که مدعی بود، مدعی عاشقی بود

فکرت و وقف کی کردی؟ لشکر احساست و خلع کی کردی؟

دیدی آخرش نموندش، تو رو تا جنون کشوندش

با یه خنجری زحسرت دلتو زد و شکوندش

حالا چی؟ حالا چی می گی ؟ بازم داری بهونه ؟

بهونه ی چی بهونه ی کی؟ یه عشق بی نشونه؟

هرکه اول می یومد تو زندگیم برامن یه قصری می ساخت

که پر از گل های یاس و اطلسی

اما وقتی وسط قصه می شد

گل ها رنگ و بوشونو باخته بودن

اون همه حرفای عاشقونمون

جاشونو به درد و غم داده بودن

عیبی نداره دل ساده این که تقصیراونا نیست

زمونه این کارو کرده دلاشون که با وفا نیست

اما حالا دیگه چشمام نایی نداره

که خط چین جاده ها رو بشماره

دیگه برو از کنارم

نمی خوام تو رو یادم بیارم

         *****

فرشته از سنگ می پرسه چرا از خدا نمی خوای تو رو انسان کنه ؟سنگ می گه آخه اینقدر سخت

 نشدم که انسان بشم.

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:47 توسط هستی| |
ساعت 3 شب بود که صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار کرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار کردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار کردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارک. پسر از اينکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:20 توسط هستی| |

من پاندا ها رو خیلی دوست دارم شما چطور؟

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:18 توسط هستی| |
خداوندگارا نمیدانم نظرت چیست اما

اما

دوست داشتم ازادتر بودم

دوست داشتم گیسوانم را در دستان جسور باد رها میکردم

دوست داشتم پرواز میکردم

تاانجا که چشمانم یاریم میدهند میپریدم و ...

خداوندا دوست داشتم ازاد بودم

ازادتر از هر مرد و زنی که افریدی

خداوندا نظرت چیست؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:16 توسط هستی| |
 طنز

الاهی تو بمی ری من بمونم

سرقبرت بيام روزه بخونم

الاهی سرخک و عريون بگيری

تب مالت و فشار خون بگيری

اگر بردی از اينها جان سالم

الاهی درد بی درمون بگيری

ای دوست ای دوست

به جهنم که مرا دوست نداری

از بهر تو هرگز نکنم گريه وزاری

اگر روزی بجز من يار بگيری

الاهی تب کنی فرداش بميری

الاهی تب کن فرداش بميری......      

 

 

 

                                                            


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:10 توسط هستی| |
                           

                                                   

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:59 توسط هستی| |

دفتري گر بنويسند ز خوبان جهان

    تو به سر دفتر خوبان جهان فهرستي...

باز هم ثانيه ها اسم تورا جار زدند

    دقايق همه امشب به تو تکرار زدند

    سکوتي که دراين عقربها ميچرخيد

    نکند در دل تو اسم مرا دار زدند

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:39 توسط هستی| |

میدونین چیه خیلی دوست دارم پرواز کنم بیام پیش شما

بعدش وقتی میرم شما ها زار بزنین

بعد خیلی سریع خودتونو بهم برسونین

بعد منو پیدا نکنین وبه این حالو روز بیوفتین

همتونو دوست دارم

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 18:57 توسط هستی| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 16:32 توسط هستی| |
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 18:8 توسط هستی| |
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 18:7 توسط هستی| |
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 18:5 توسط هستی| |
اسمون به ماه ميگه :عشق يعني چي ماه ميگه يعني بودن درآغوش تو ماه ميگه: توبگو عشق يعني چي آسمون ميگه انتظار ديدن تو
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 14:41 توسط هستی| |
عشق رازي است مقدس. براي کساني که عاشقند،عشق براي هميشه بي کلام مي ماند؛اما براي کساني که عشق نمي ورزند،عشق شوخيِ بي رحمانه اي بيش نيست
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 14:32 توسط هستی| |

هنگام تنهایی وقتیکه هیچ کس را برای درد دل پیدا نمیکنی در ناراحتی که دلت می گیره وکسی نیست که با صبروحوصله به حرفهایت گوش کنه ودر خوشحالی وقتی که نمیدونی شادی ات رو با چه کسی درمیان بگزاری کسی هست که همیشه شنوای حرفای توست        کسی که هیچ وقت از شنیدن حرفات خسته نمیشه

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:8 توسط هستی| |
     اي شمع آهسته بسوز كه شب دراز است

                             اي اشك آهسته بريز كه غم زياد است

 

ماجرای ایشبیل !!!

یه روز یه بنده خدایی که لکنت زبون داشت  و سر زبونی هم حرف می زد ، میره داروخونه . به دکتر داروساز می گه :  ایشبیل دارین ؟

دکتر می گه : چی ؟

باز می پرسه : ایشبیل دارین ؟

دکتر که هم سرش شلوغ بود و هم متوجه حرفش نمی شد به یکی از کارکنان داروخونه که اون هم از قضا لکنت زبون داشت و سرزبونی هم حرف می زد ، می گه : بیا ببین این بنده خدا چی می خواد .

اون بنده خدا میاد سراغ مشتری و ازش می پرسه : چی می خوای داداش ؟

و جواب می شنوه : ایشبیل !! . دارین ؟!

داروخونه چی جواب می ده : آره . خوبشو هم داریم . و می ره و براش میاره .

یه ساعت بعد که داروخونه خلوت می شه ، دکتر داروساز از کارمندش می پرسه : ببیننم ! کار اون بنده خدا رو راه انداختی ؟

جواب می ده : بله .

دکتر داوساز که خیلی دوست داشت بدونه اون بنده خدا چی می خواست می گه : خوب اون چی می خواست ؟

کارمندش که لکنت زبون داشت عین همون مشتری می گه : ایشبیل .

دکتر که اصلا متوجه نمی شد اون چی می گه و حالا خیلی هم علاقمند شده بود بدونه ایشبیل چیه بهش گفت : خوب برو یه کمی از اون ایشبیل برای من بیار .

کارمند داروخونه می ره سراغ داروها و بعد از دو سه دقیقه برمی گرده و با ناراحتی می گه : آقای دکتر ! همون یه دونه ایشبیل رو بیشتر نداشتیم که اونو هم دادم رفت .

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 19:56 توسط هستی| |